حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند
Toggle stanza 1یک شبی پروانگان جمع آمدند
11
یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
22
جمله میگفتند میباید یکی
کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
33
شد یکی پروانه تا قصری ز دور
در فضاء قصر یافت از شمع نور
44
بازگشت و دفتر خود بازکرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
55
ناقدی کو داشت در جمع مهی
گفت او را نیست از شمع آگهی
66
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
77
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
88
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
99
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز
1010
دیگری برخاست میشد مست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
1111
دست درکش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد با او خوش به هم
1212
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
1313
ناقد ایشان چو دید او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
1414
گفت این پروانه در کارست و بس
کس چه داند، این خبر دارست و بس
1515
آنک شد هم بیخبر هم بیاثر
از میان جمله او دارد خبر
1616
تا نگردی بیخبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
1717
هرکه از مویی نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
1818
نیست محرم نفس کس این جایگاه
در نگنجد هیچ کس این جایگاه

