گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست
Toggle stanza 1عاشقی روزی مگر خون میگریست
11
عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کین گریه زچیست
22
گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رویت آشکار
33
چل هزاران سال بدهد بردوام
خاصگان قرب خود را بار عام
44
یک زمان زانجا به خود آیند باز
در نیاز افتند، خو کرده به ناز
55
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
66
چون کنم آن یک نفس با خویش من
میتوان کشتن ازین غم خویشتن
77
تا که با خود بینیم بد بینیم
با خدا باشم چو بیخود بینیم
88
آن زمان کز خود رهایی باشدم
بیخودی عین خدایی باشدم
99
هرک او رفت از میان اینک فنا
چون فنا گشت از فنا اینک بقا
1010
گر ترا هست ای دل زیر و زبر
بر صراط و آتش سوزان گذر
1111
غم مخور کاتش ز روغن در چراغ
دودهای پیداکند چون پر زاغ
1212
چون بر آن آتش کند روغن گذر
از وجود روغنی آید بدر
1313
گرچه ره پر آتش سوزان کند
خویشتن را قالب قرآن کند
1414
گر تو میخواهی که تو اینجا رسی
تو بدین منزل، به هیچ و لا رسی
1515
خویش را اول ز خود بیخویش کن
پس براقی از عدم درپیش کن
1616
جامهای از نیستی در پوش تو
کاسهای پر از فنا کن نوش تو
1717
پس سر کم کاستی در برفکن
طیلسان لم یکن بر سرفکن
1818
در رکاب محو کن مایی ز هیچ
رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ
1919
برمیانی در کمی زیر و زبر
بی میان بربند از لاشی کمر
2020
طمس کن جسم وز هم بگشای زود
بعد از آن در چشم کش کحل نبود
2121
گم شو وزین هم به یک دم گم بباش
پس از این قسم دوم هم گم بباش
2222
همچنین میرو بدین آسودگی
تا رسی در عالم گم بودگی
2323
گر بود زین عالمت مویی اثر
نیست زان عالم ترا مویی خبر

