حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود
Toggle stanza 1پادشاهی بود بس صاحبجمال
11
پادشاهی بود بس صاحبجمال
در جهانِ حُسن، بیمثل و مثال
22
مُلک عالم مُصحفِ اسرارِ او
در نکویی آیتی دیدار او
33
میندانم هیچ کس آن زهره یافت
کو تواند از جمالش بهره یافت
44
روی عالم پُر شد از غوغای او
خلق را از حد بشد سودای او
55
گاه شبدیزی برون راندی به کوی
برقعی گلگون فرو هشتی به روی
66
هرک کردی سوی آن برقع نگاه
سر بریدندیش از تن بیگناه
77
وآنک نام او براندی بر زفان
قطع کردندی زفانش در زمان
88
ور کسی اندیشه کردی زآن وصال
عقل و جان بر باد دادی زآن محال
99
روز بودی کز غم عشقش هزار
میبمردند، اینت عشق و اینت کار
1010
گر کسی دیدی جمالش آشکار
جان بدادی و بمردی زار زار
1111
مردن از عشقِ رخِ آن دلنواز
بهتر از صد زندگانیِ دراز
1212
نه کسی را صبر بودی زو دمی
نه کسی را تاب او بودی همی
1313
خلق میبودند دائم زین طلب
صبر نه با او و بی او ای عجب
1414
گر کسی را تاب بودی یک زمان
شاه روی خویش بنمودی عیان
1515
لیک چون کس تاب دید او نداشت
لذتی جز در شنید او نداشت
1616
چون نیامد هیچ خلقی مرد او
جمله میمردند و دل پُر درد او
1717
آینه فرمود: حالی پادشاه!
کاندر آینه توان کردن نگاه
1818
روی را از آینه میتافتی
هر کس از رویش نشانی یافتی
1919
گر تو میداری جمال یار دوست
دل! بدان، کآیینهٔ دیدار اوست
2020
دل به دست آر و جمال او ببین
آینه کن جان، جلال او ببین
2121
پادشاهِ توست بر قصرِ جلال
قصر روشن زآفتاب آن جمال
2222
پادشاه خویش را در دل ببین
هوش را در ذرهٔ حاصل ببین
2323
هر لباسی کآن به صحرا آمدست
سایهٔ سیمرغ زیبا آمدست
2424
گر تو را سیمرغ بنماید جمال
سایه را سیمرغ بینی بیخیال
2525
گر همه چل مرغ و گر سیمرغ بود
هرچ دیدی سایهٔ سیمرغ بود
2626
سایه را سیمرغ چون نبوَد جدا
گر جدایی گویی آن نبوَد روا
2727
هر دو چون هستند با هم بازجوی
درگذر از سایه وآن گه راز جوی
2828
چون تو گم گشتی چنین در سایهای
کی ز سیمرغت رسد سرمایهای؟
2929
گر تو را پیدا شود یک فتح باب
تو درون سایه بینی آفتاب
3030
سایه در خورشید گم بینی مدام
خود همه خورشید بینی والسلام

