حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت
Toggle stanza 1از نبی در خواست مردی پر نیاز
11
از نبی در خواست مردی پر نیاز
تا گزارد بر مصلایی نماز
22
خواجه دستوری نداد او را در آن
گفت ریگ و خاک گرمست این زمان
33
روی نه بر خاک گرم و خاک کوی
زانک هر مجروح را داغست روی
44
چون تو میبینی جراحت روح را
داغ نیکوتر بود مجروح را
55
تا نیاری داغ دل این جایگاه
کی توان کردن بسوی تو نگاه
66
داغ دل آور که در میدان درد
اهل دل از داغ بشناسند مرد
77
دیگری گفتش کهای دارای راه
دیدهٔ ما شد درین وادی سیاه
88
پر سیاست مینماید این طریق
چند فرسنگ است این راه ای رفیق
99
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
1010
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
1111
چون نیامد بازکس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای نا صبور
1212
چون شدند آنجایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بیخبر
1313
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بیکنار
1414
پس سیم وادیست آن معرفت
پس چهارم وادی استغنی صفت
1515
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
1616
هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
1717
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

