راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار
Toggle stanza 1گفت لقمان سرخسی کای اله
11
گفت لقمان سرخسی کای اله
پیرم و سرگشته و گم کرده راه
22
بندهای کو پیر شد شادش کنند
پس خطش بدهند و آزادش کنند
33
من کنون در بندگیت ای پادشاه
همچو برفی کردهام موی سیاه
44
بندهٔ بس غم کشم، شادیم بخش
پیرگشتم ، خط آزادیم بخش
55
هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص
هر که او از بندگی خواهد خلاص
66
محو گردد عقل و تکلیفش به هم
ترک گیر این هر دو و درنه قدم
77
گفت الاهی پس ترا خواهم مدام
عقل و تکلیفم نباید والسلام
88
پس ز تکلیف وز عقل آمد برون
پای کوبان دست میزد در جنون
99
گفت اکنون من ندانم کیستم
بنده باری نیستم، پس چیستم
1010
بندگی شد محو، آزادی نماند
ذرهای در دل غم و شادی نماند
1111
بیصفت گشتم، نگشتم بیصفت
عارفم اما ندارم معرفت
1212
من ندانم تو منی یا من توی
محو گشتم در تو و گم شد دوی

