حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد
Toggle stanza 1رفت پیش بوعلی آن پیر زن
11
رفت پیش بوعلی آن پیر زن
کاغذی زر برد کین بستان ز من
22
شیخ گفتش عهد دارم من که نیز
جز ز حق نستانم از کس هیچچیز
33
پیرزن در حال گفت ای بوعلی
از کجا آوردی آخر احولی
44
تو درین ره مرد عقد و حل نهای
چند بینی غیر اگر احول نهای
55
مرد را در دیده آنجا غیر نیست
زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست
66
هم ازو بشنو سخنها آشکار
هم بدو ماند وجودش پایدار
77
هم جزو کس را نبیند یک زمان
هم جزو کس رانداند جاودان
88
هم درو، هم زو و هم با او بود
هم برون از هرسه این نیکو بود
99
هرک در دریای وحدت گم نشد
گر همه آدم بود مردم نشد
1010
هر یک از اهل هنر وز اهل عیب
آفتابی دارد اندر غیب غیب
1111
عاقبت روزی بود کان آفتاب
با خودش گیرد، براندازد نقاب
1212
هرک او در آفتاب خود رسید
تو یقین میدان که نیک و بد رسید
1313
تا تو باشی، نیک و بد اینجا بود
چون تو گم گشتی همه سودا بود
1414
ور تو مانی در وجود خویش باز
نیک و بد بینی بسی و ره دراز
1515
تا که از هیچی پدیدار آمدی
درگرفت خود گرفتار آمدی
1616
کاشکی اکنون چو اول بودیی
یعنی از هستی معطل بودیی
1717
از صفات بد به کلی پاک شو
بعد از آن بادی به کف با خاک شو
1818
تو کجا دانی که اندر تن ترا
چه پلیدیهاست چه گلخن ترا
1919
مار و کژدم در تو زیر پردهاند
خفتهاند و خویشتن گم کردهاند
2020
گر سر مویی فراایشان کنی
هر یکی را همچو صد ثعبان کنی
2121
هر کسی را دوزخ پر مار هست
تا بپردازی تو دوزخ کار هست
2222
گر برون آیی ز یک یک پاک تو
خوش به خواب اندر شوی در خاک تو
2323
ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار
میگزندت سخت تا روز شمار
2424
هر کسی کو بیخبر زین پاکیست
هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست
2525
تاکی ای عطار ازین حرف مجاز
با سر اسرارتوحید آی باز
2626
مرد سالک چون رسد این جایگاه
جایگاه مرد برخیزد ز راه
2727
گم شود، زیرا که پیدا آید او
گنگ گردد، زانک گویا آید او
2828
جزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزو
صورتی باشد صفت نه جان، نه عضو
2929
هر چهار آید برون از هر چهار
صد هزار آید فزون از صد هزار
3030
در دبیرستان این سر عجب
صد هزاران عقل بینی خشک لب
3131
عقل اینجا کیست افتاده بدر
مانده طفلی کو ز مادر زاد کر
3232
ذرهای برهرک این سر تافتست
سر ز ملک هر دو عالم تافتست
3333
خود چو این کس نیست مویی در میان
چون نتابد سر چو مویی از جهان
3434
گرچه این کس نیست کل این هم کس است
گر وجودست وعدم هم این کس است

