حکایت زاهدی خودپسند که از مردهای احتراز جست
Toggle stanza 1چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
11
چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفت میبردند تابوتش به راه
22
چون بدید آن زاهدی، کرد احتراز
تا نباید کرد بر مفسد نماز
33
در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب
در بهشت و روی همچون آفتاب
44
مرد زاهد گفتش آخر ای غلام
از کجا آوردی این عالی مقام
55
در گنه بودی تو تا بودی همه
پای تا فرقت بیالودی همه
66
گفت از بیرحمی تو کردگار
کرد رحمت بر من آشفتهکار
77
عشق بازی بین که حکمت میکند
میکند این کار و رحمت میکند
88
حکمت او در شبی چون پر زاغ
کودکی را میفرستد با چراغ
99
بعد از آن بادی فرستد تیزرو
کان چراغ او بکش، برخیز و رو
1010
پس بگیرد طفل را در ره گذر
کز چه کشتی آن چراغ ای بیخبر
1111
زان بگیرد طفل را تا در حساب
میکند با او به صد شفقت عتاب
1212
گر همه کس جز نمازی نیستی
حکمتش را عشق بازی نیستی
1313
کار حکمت جز چنین نبود تمام
لاجرم خوداین چنین آمد مدام
1414
در ره او صد هزاران حکمتست
قطره را حصّه ی بحر رحمتست
1515
روز و شب این هفت پرگار ای پسر
از برای تست در کار ای پسر
1616
طاعت روحانیون از بهر تست
خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست
1717
قدسیان جمله سجودت کردهاند
جزو و کل غرق وجودت کردهاند
1818
از حقارت سوی خود منگر بسی
زانک ممکن نیست بیش از تو کسی
1919
جسم تو جزوست و جانت کل کل
خویش را عاجز مکن در عین ذل
2020
کل تو درتافت جزوت شد پدید
جان تو بشتافت عضوت شد پدید
2121
نیست تن از جان جدا ، جزوی ازوست
نیست جان از کل جدا، عضوی ازوست
2222
چون عدد نبود درین راه و احد
جزو و کل پیوسته باشد با ابد
2323
صد هزاران ابر رحمت فوق تو
میببارد تافزاید شوق تو
2424
چون درآید وقت رفعتهای کل
از برای تست خلعتهای کل
2525
هرچ چندانی ملایک کردهاند
از پی تو بر فذلک کردهاند
2626
جملهٔ طاعات ایشان، کردگار
بر تو خواهد کرد جاویدان نثار

