حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود
Toggle stanza 1عابدی بودست در وقت کلیم
11
عابدی بودست در وقت کلیم
در عبادت بود روز و شب مقیم
22
ذرهای ذوق و گشایش مینیافت
ز آفتاب سینه تابش مینیافت
33
داشت ریشی بس نکو آن نیک مرد
گاه گاهی ریش خود را شانه کرد
44
مرد عابد دید موسی را ز دور
پیش او شد کای سپه سالار طور
55
از برای حق کز حق کن سؤال
تا چرا نه ذوق دارم من نه حال
66
چون کلیم القصه شد بر کوه طور
بازپرسید آن سخن، حق گفت دور
77
گوهر آنک از وصل ما درویش ماند
دائما مشغول ریش خویش ماند
88
موسی آمد قصه بر گفتا که چیست
ریش خود میکند مرد و میگریست
99
جبرئیل آمد سوی موسی دوان
گفت همی مشغول ریشی این زمان
1010
ریش اگر آراست در تشویش بود
ور همی برکند هم درویش بود
1111
یک نفس بی او برآوردن خطاست
چه به کژ زو بازمانی چه به راست
1212
از زریش خود برون ناآمده
غرق این دریای خون ناآمده
1313
چون ز ریش خود بپردازی نخست
عزم تو گردد درین دریا درست
1414
ور تو بااین ریش در دریا شوی
هم ز ریش خویش ناپروا شوی

