حکایت خواجهای که بایزید و ترمذی را در خواب دید
Toggle stanza 1خواجهای کز تخمهٔ اکاف بود
11
خواجهای کز تخمهٔ اکاف بود
قطب عالم بود و پاک اوصاف بود
22
گفت شب در خواب دیدم ناگهی
بایزید و ترمدی را در رهی
33
هر دو دادندم به سبقت سروری
پیش ایشان هر دو، کردم رهبری
44
بعد از آن تعبیر آن کردم تمام
کز چه کردند آن دو شیخم احترام
55
بود تعبیر این که در وقت سحر
بیخودم آهی برآمد از جگر
66
آه من میرفت تا راهم گشاد
حلقه میزد تا که درگاهم گشاد
77
چون پدید آمد مرا آن فتح باب
بی زفان کردند سوی من خطاب
88
کان همه پیران و آن چندان مرید
خواستند از ما برون از بایزید
99
بایزید از جمله مرد مرد خاست
زانک ما را خواست هیچ از ما نخواست
1010
گفت چون بشنودم آن شب این خطاب
گفتم این و آن مرا نبود صواب
1111
من ز تو چون خواهم و درد تو نه
یا ترا چون خواهم و مرد تو نه
1212
آنچ فرمایی مرا آنست خواست
کار من بر وفق فرمانست راست
1313
نه کژی نه راستی باشد مرا
من کیم تا خواستی باشد مرا
1414
آنچ فرمایی مرا آن بس بود
بندهای را رفتن به فرمان بس بود
1515
این سخن آن هر دو شیخ محترم
سبقتم دادند برخود لاجرم
1616
بنده چون پیوسته بر فرمان رود
با خداوندش سخن در جان رود
1717
بنده نبود آنک از روی گزاف
میزند از بندگی پیوسته لاف
1818
بنده وقت امتحان آید پدید
امتحان کن تا نشان آید پدید

