گفتهٔ پاکدینی که سیسال عمر بیخود میگذارد
Toggle stanza 1پاک دینی گفت سی سال تمام
11
پاک دینی گفت سی سال تمام
عمر بیخود میگذارم بر دوام
22
همچو اسمعیل در خود ناپدید
آن زمان کو را پدر سر میبرید
33
چون بود آنکس که او عمری گذاشت
همچو آن یک دم که اسمعیل داشت
44
کس چه داند تا درین حبس تعب
عمر خود چون میگذارم روز و شب
55
گاه میسوزم چو شمع از انتظار
گاه میگریم چو ابر نوبهار
66
تو فروغ شمع میبینی خوشی
مینبینی در سر او آتشی
77
آنک از بیرون کند در تن نگاه
کی بود هرگز درون سینه راه
88
در خم چوگان چه گویی، هیچ جای
میندانم پای از سر، سر ز پای
99
از وجودم خود نکردم هیچ سود
کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود
1010
ای دریغا نیست از کس یاریم
عمر ضایع گشت در بیکاریم
1111
چون توانستم ندانستم ، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبود
1212
این زمان جز عجز و جز بیچارگی
میندارم چارهٔ یک بارگی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

