حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد
Toggle stanza 1تاجری مالی و مِلکی چند داشت
11
تاجری مالی و مِلکی چند داشت
یک کنیزک با لبی چون قند داشت
22
ناگهش بفروخت، تا آواره شد
بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
33
رفت پیشِ خواجهٔ او بیقرار
میخریدش باز افزون از هزار
44
ز آرزوی او جگر میسوختش
خواجهٔ او باز مینفروختش
55
مرد میشد در میان ره مدام
خاک بر سر میفشاندی بردوام
66
زار میگفتی که این داغم بس است
وین چنین داغی سزای آن کس است
77
کز حماقت رفت، چشم عقل دوخت
دلبر خود را به دیناری فروخت
88
روزبازاری چنین آراسته
تو زیان خویش را برخاسته
99
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست
سوی حق هر ذرهای نو رهبریست
1010
از قدم تا فرق نعمتهای اوست
عرضه ده بر خویش نعمتهای دوست
1111
تا بدانی کز که دور افتادهای
در جدایی بس صبور افتادهای
1212
حق تورا پرورده در صد عزّ و ناز
تو ز نادانی به غیری مانده باز

