جواب هدهد
Toggle stanza 1هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
11
هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
کانک عاشق شد نه اندیشد ز جان
22
چون بترک جان بگوید عاشقی
خواه زاهد باش خواهی فاسقی
33
چون دل تو دشمن جان آمدست
جان برافشان ره به پایان آمدست
44
سد ره جانست، جان ایثار کن
پس برافکن دیده و دیدار کن
55
گر ترا گویند از ایمان برآی
ور خطاب آید ترا کز جان برآی
66
تو که باشی ، این و آن را برفشان
ترک ایمان گیر و جان را برفشان
77
منکری گوید که این بس منکرست
عشق گو از کفر و ایمان برترست
88
عشق را با کفر و با ایمان چه کار
عاشقان را لحظهای با جان چه کار
99
عاشق آتش بر همه خرمن زند
اره بر فرقش نهند او تن زند
1010
درد و خون دل بباید عشق را
قصهٔ مشکل بباید عشق را
1111
ساقیا خون جگر در جامکن
گر نداری درد از ما وامکن
1212
عشق را دردی بباید پردهسوز
گاه جان را پردهدر گه پردهدوز
1313
ذرهٔ عشق از همه آفاق به
ذرهٔ درد از همه عشاق به
1414
عشق مغز کاینات آمد مدام
لیک نبود عشق بیدردی تمام
1515
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خَورد نیست
1616
هرکه را در عشق محکم شد قدم
در گذشت از کفر و از اسلام هم
1717
عشق سوی فقر در بگشایدت
فقر سوی کفر ره بنمایدت
1818
چون ترا این کفر وین ایمان نماند
این تن تو گم شد و این جان نماند
1919
بعد از آن مردی شوی این کار را
مرد باید این چنین اسرار را
2020
پای درنه همچو مردان و مترس
درگذار از کفر و ایمان و مترس
2121
چند ترسی، دست از طفلی بدار
بازشو چون شیرمردان پیش کار
2222
گر ترا صد عقبه ناگاه اوفتد
باک نبود چون درین راه اوفتد

