حکایت شیخ سمعان
Toggle stanza 1شیخ صَنعان، پیرِ عهدِ خویش بود
11
شیخ صَنعان، پیرِ عهدِ خویش بود
در کمال از هرچه گویم، بیش بود
22
شیخ بود او در حرم، پنجاه سال
با مریدِ چارصد صاحبْ کمال
33
هر مریدی کآنِ او بود ای عجب
مینیاسود از ریاضت، روز و شب
44
هم عمل هم علم، با هم یار داشت
هم عَیان هم کشف، هم اَسرار داشت
55
قُربِ پَنجَهْ حج، بجای آورده بود
عُمرِه عمری بود، تا میکرده بود
66
خود صلاة و صوم بیحد داشت او
هیچ سُنَّت را، فرو نگذاشت او
77
پیشوایانی که در پیش آمدند
پیش او، از خویش، بیخویش آمدند
88
موی میبشکافت مَردِ معنوی
در کرامات و مقاماتِ قوی
99
هرکه بیماری و سستی یافتی
از دَم او تندرستی یافتی
1010
خَلق را فی الجمله در شادیّ و غم
مقتدایی بود، در عالَم، عَلَم
1111
گرچه خود را قُدوهی اصحابْ دید
چند شب بر هم، چنان در خواب دید
1212
کز حرم در رومش افتادی مُقام
سجده میکردی بُتی را، بر دوام
1313
چون بدید این خواب، بیدارِ جهان
گفت دردا و دریغا این زمان
1414
یوسفِ توفیق، در چاه اوفتاد
عقبهٔ دشوار، در راه اوفتاد
1515
من ندانم تا ازین غم، جان برم
تَرکِ جان گفتم، اگر ایمان برم
1616
نیست یک تن بر همه روی زمین
کو ندارد عقبهای در ره، چنین
1717
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
راهْ روشن گرددش، تا پیشگاه
1818
ور بماند در پسِ آن عقبه باز
در عقوبت، ره شود بر وی دراز
1919
آخر از ناگاه، پیرِ اوستاد
با مریدان گفت، کارم اوفتاد
2020
میبباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این، معلوم زود
2121
چار صد مرد مرید معتبر
پسروی کردند با او در سفر
2222
میشدند از کعبه تا اقصای روم
طوف میکردند سر تا پای روم
2323
از قضا دیدند عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
2424
دختری ترسا و روحانی صفت
در ره روح اللهَش صد معرفت
2525
بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابی بود اما بیزوال
2626
آفتاب از رشک عکس روی او
زردتر از عاشقان در کوی او
2727
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
2828
هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نانهاده سرنهاد
2929
چون صبا از زلف او مشکین شدی
روم از آن هندوصفت پر چین شدی
3030
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
3131
چون نظر بر روی عشاق او فکند
جان به دست غمزه با طاق او فکند
3232
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
مردمی بر طاق او بنشسته بود
3333
مردم چشمش چو کردی مردمی
صید کردی جان صد صد آدمی
3434
روی او در زیر زلف تابدار
بود آتش پارهای بس آبدار
3535
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
3636
گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر که گفت آگه نبود
3737
همچو چشم سوزنی شکل دهانش
بسته زناری چو زلفش بر میانش
3838
چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسی در سخن جان داشت او
3939
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سرنگون
4040
گوهری خورشیدفش در موی داشت
برقعی شَعر سیه بر روی داشت
4141
دختر ترسا چو برقع برگرفت
بند بند شیخ آتش درگرفت
4242
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زنارش از یک موی خویش
4343
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد
عشق آن بتروی، کار خویش کرد
4444
شد به کل از دست و در پای اوفتاد
جای آنش بود و برجای اوفتاد
4545
هرچه بودش، سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد
4646
عشق دختر کرد غارت جان او
ریخت کفر از زلف بر ایمان او
4747
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید
4848
عشق برجان و دل او چیر گشت
تا ز دل نومید وز جان سیر گشت
4949
گفت چون دین رفت چه جای دلست
عشق ترسازاده کاری مشکل است
5050
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتادست کار
5151
سر به سر در کار او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
5252
پند دادندش بسی، سودی نبود
بودنی چون بود، بِهبودی نبود
5353
هرکه پندش داد فرمان مینبرد
زآن که دردش هیچ درمان مینبرد
5454
عاشق آشفته فرمان کی برد
درد درمانسوز درمان کی برد
5555
بود تا شب همچنان روز دراز
چشم بر منظر، دهانش مانده باز
5656
چون شب تاریک در شعر سیاه
شد نهان چون کفر در زیر گناه
5757
هر چراغی کآن شباختر درگرفت
از دل آن پیر غمخور درگرفت
5858
عشق او آن شب یکی صد بیش شد
لاجرم یکبارگی بیخویش شد
5959
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت
6060
یک دمش نه خواب بود و نه قرار
میتپید از عشق و مینالید زار
6161
گفت یا رب امشبم را روز نیست؟
یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟
6262
در ریاضت بودهام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبها کسی
6363
همچو شمع از سوختن خوابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
6464
همچو شمع از تفت و سوزم میکشند
شب همیسوزند و روزم میکشند
6565
جمله شب در خون دل چون ماندهام
پای تا سر غرقه در خون ماندهام
6666
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
میندانم روز خود چون بگذرد
6767
هرکه را یک شب چنین روزی بود
روز و شب کارش جگرسوزی بود
6868
روز و شب بسیار در تب بودهام
من به روز خویش امشب بودهام
6969
کار من روزی که میپرداختند
از برای این شبم میساختند
7070
یا رب امشب را نخواهد بود روز؟
شمع گردون را نخواهد بود سوز؟
7171
یا رب این چندین علامت امشبست؟
یا مگر روز قیامت امشبست؟
7272
یا از آهم شمع گردون مرده شد
یا ز شرم دلبرم در پرده شد
7373
شب دراز است و سیه چون موی او
ورنه صد ره مُردمی بیروی او
7474
میبسوزم امشب از سودای عشق
میندارم طاقت غوغای عشق
7575
عمر کو؟ تا وصف غم خواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
7676
صبر کو؟ تا پای در دامن کشم
یا چو مردان رطل مردافکن کشم
7777
بخت کو؟ تا عزم بیداری کند
یا مرا در عشق او یاری کند
7878
عقل کو؟ تا علم در پیش آورم
یا به حیلت عقل با خویش آورم
7979
دست کو؟ تا خاک ره بر سر کنم
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
8080
پای کو؟ تا بازجویم کوی یار
چشم کو؟ تا بازبینم روی یار
8181
یار کو؟ تا دل دهد در یک غمم
دست کو؟ تا دست گیرد یک دمم
8282
زور کو؟ تا ناله و زاری کنم
هوش کو؟ تا ساز هشیاری کنم
8383
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه عشق است؟ این چه درد است؟ این چه کار؟
8484
جملهٔ یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
8585
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی برآر
8686
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کردهام صد بار غسل ای بیخبر
8787
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بیتسبیح راست؟
8888
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
8989
آن دگر یک گفت ای پیرکهن
گر خطایی رفت بر تو توبه کن
9090
گفت کردم توبه از ناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال
9191
آن دگر یک گفت ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز
9292
گفت کو محراب روی آن نگار؟
تا نباشد جز نمازم هیچکار
9393
آن دگر یک گفت تا کی زین سخُن؟
خیز در خلوت خدا را سجده کن
9494
گفت اگر بتروی من اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
9595
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست؟
یک نفس درد مسلمانیت نیست؟
9696
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
9797
آن دگر گفتش که دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
9898
گفت دیوی کو ره ما میزند،
گو بزن چون چست و زیبا میزند
9999
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
گوید این پیر این چنین گمراه شد
100100
گفت من بس فارغم از نام و ننگ
شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ
101101
آن دگر گفتش که یاران قدیم
از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
102102
گفت چون ترسابچه خوش دل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود
103103
آن دگر گفتش که با یاران بساز
تا شویم امشب بسوی کعبه باز
104104
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست
هوشیار کعبهام در دیر مست
105105
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
در حرم بنشین و عذر خویش خواه
106106
گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
107107
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
مرد دوزخ نیست هر کو آگه است
108108
گفت اگر دوزخ شود همراه من
هفت دوزخ سوزد از یک آه من
109109
آن دگر گفتش بر امید بهشت
باز گرد و توبه کن زین کار زشت
110110
گفت چون یار بهشتیروی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست
111111
آن دگر گفتش که از حق شرم دار
حق تعالی را به حق آزرم دار
112112
گفت این آتش چو حق در من فکند
من به خود نتوانم از گردن فکند
113113
آن دگر گفتش برو ساکن بباش
باز ایمان آور و مؤمن بباش
114114
گفت جز کفر از من حیران مخواه
هرک کافر شد ازو ایمان مخواه
115115
چون سخن در وی نیامد کارگر
تن زدند آخر بدان تیمار در
116116
موجزن شد پردهٔ دلشان ز خون
تا چه آید خود ازین پرده برون
117117
تُرک روز، آخر چو با زرین سپر
هندوی شب را به تیغ افکند سر،
118118
روز دیگر کاین جهان پر غرور
شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور،
119119
شیخ خلوتساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
120120
معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش
121121
قرب ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
122122
عاقبت بیمار شد بیدلستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
123123
بود خاک کوی آن بت بسترش
بود بالین آستان آن درش
124124
چون نبود از کوی او بگذشتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
125125
خویشتن را اعجمی کرد آن نگار
گفت ای شیخ از چه گشتی بیقرار
126126
کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
127127
گر به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بار آورد
128128
شیخ گفتش چون زبونم دیدهای
لاجرم دزدیده دل دزدیدهای
129129
یا دلم ده باز یا با من بساز
در نیاز من نگر، چندین مناز
130130
از سر ناز و تکبر درگذر
عاشق و پیر و غریبم درنگر
131131
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از تن ببر یا سر درآر
132132
جان فشانم بر تو گر فرمان دهی
گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
133133
ای لب و زلفت زیان و سود من
روی و کویت مقصد و مقصود من
134134
گه ز تاب زلف در تابم مکن
گه ز چشم مست در خوابم مکن
135135
دل چو آتش، دیده چون ابر، از توام
بیکس و بییار و بیصبر، از توام
136136
بی تو بر جانم جهان بفروختم
کیسه بین کز عشق تو بردوختم
137137
همچو باران اشک میبارم ز چشم
زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم
138138
دل ز دست دیده در ماتم بماند
دیده رویت دید، دل در غم بماند
139139
آنچه من از دیده دیدم کس ندید
وآنچه من از دل کشیدم کس ندید
140140
از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تا کی خورم چون دل نماند
141141
بیش ازین بر جان این مسکین مزن
در فتوح او لگد چندین مزن
142142
روزگار من بشد در انتظار
گر بود وصلی، بیاید روزگار
143143
هر شبی بر جان کمینسازی کنم
بر سر کوی تو جانبازی کنم
144144
روی بر خاک درت، جان میدهم
جان به نرخ خاک، ارزان میدهم
145145
چند نالم بر درت؟ در باز کن
یک دمم با خویشتن دمساز کن
146146
آفتابی، از تو دوری چون کنم؟
سایهام، بی تو صبوری چون کنم؟
147147
گرچه همچون سایهام از اضطراب
درجهم در روزنت چون آفتاب
148148
هفت گردون را درآرم زیر پر
گر فرو آری بدین سرگشته، سر
149149
میروم با خاک جان سوخته
ز آتش جانم جهانی سوخته
150150
پای از عشق تو در گل مانده
دست از شوق تو بر دل مانده
151151
میبرآید ز آرزویت جان ز من
چند باشی بیش از این پنهان ز من؟
152152
دخترش گفت ای خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن، شرمدار
153153
چون دمت سرد است دمسازی مکن
پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
154154
این زمان عزم کفن کردن تو را
بهترم آید که عزم من تو را
155155
کی توانی پادشاهی یافتن؟
چون به سیری نان نخواهی یافتن
156156
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار
157157
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
158158
گفت دختر گر تو هستی مرد کار
چار کارت کرد باید اختیار
159159
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
160160
شیخ گفتا خمر کردم اختیار
با سهٔ دیگر ندارم هیچکار
161161
بر جمالت خمر دانم خورد من
و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من
162162
گفت دختر گر درین کاری تو چست
دست باید پاکت از اسلام شست
163163
هرکه او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
164164
شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم
وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم
165165
حلقه در گوش توام ای سیم تن
حلقهای از زلف در حلقم فکن
166166
گفت برخیز و بیا و خمر نوش
چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
167167
شیخ را بردند تا دیر مغان
آمدند آنجا مریدان در فغان
168168
شیخ الحق مجلسی بس تازه دید
میزبان را حسن بیاندازه دید
169169
آتش عشق آب کار او ببرد
زلف ترسا روزگار او ببرد
170170
ذرهای عقلش نماند و هوش هم
درکشید آن جایگه خاموش دم
171171
جام می بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش
172172
چون به یک جا شد شراب و عشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
173173
چون حریفی آبدندان دید شیخ
لعل او در حقه خندان دید شیخ،
174174
آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژگانش فتاد
175175
بادهای دیگر گرفت و نوش کرد
حلقهای از زلف او در گوش کرد
176176
قرب صد تصنیف در دین یاد داشت
حفظ قرآن را بسی استاد داشت
177177
چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید
178178
هرچه یادش بود، از یادش برفت
باده آمد عقل چون بادش برفت
179179
خمر، هر معنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست
180180
عشق آن دلبر بماندش صعبناک
هرچه دیگر بود کلی رفت پاک
181181
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد
همچو دریا جان او پرشور کرد
182182
آن صنم را دید می در دست و مست
شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
183183
دل بداد از دست، از می خوردنش
خواست تا دستی کند در گردنش
184184
دخترش گفت ای تو مرد کار نه
مدعی در عشق، معنی دار نه
185185
گر قدم در عشق محکم دارییی
مذهب این زلف پر خم دارییی،
186186
همچو زلفم نِه قدم در کافری
زآن که نبود عشق، کار سرسری
187187
عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد، یاد دار
188188
اقتدا گر تو به کفر من کنی
با من این دم دست در گردن کنی
189189
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا
خیز رو، اینک عصا اینک ردا
190190
شیخ عاشق گشته، کار افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
191191
آن زمان کاندر سرش مستی نبود
یک نفس او را سر هستی نبود
192192
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
193193
برنیامد با خود و رسوا شد او
مینترسید از کسی، ترسا شد او
194194
بود می بس کهنه، در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
195195
پیر را می کهنه و عشق جوان
دلبرش حاضر، صبوری کی توان؟
196196
شد خراب آن پیر و شد از دست و مست
مست و عاشق چون بود؟ رفته ز دست
197197
گفت بیطاقت شدم ای ماهروی
از من بیدل چه میخواهی بگوی
198198
گر به هشیاری نگشتم بتپرست
پیش بت مصحف بسوزم مست مست
199199
دخترش گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی
200200
پیش ازین در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
201201
چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کآن چنان شیخی ره ایشان گزید،
202202
شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست
203203
شیخ چون در حلقهٔ زنار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد
204204
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
205205
بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش باز شست
206206
گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسازاده کار خویش کرد
207207
هرچه گوید بعد از این، فرمان کنم
زین بتر چه بود که کردم؟ آن کنم
208208
روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
209209
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی، امالخبایث این کند
210210
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟
هرچه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
211211
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
212212
کس چو من، از عاشقی شیدا شود؟
و آن چنان شیخی، چنین رسوا شود؟
213213
قرب پنجه سال راهم بود باز
موج میزد در دلم دریای راز
214214
ذرهای عشق از کمین درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست
215215
عشق از این بسیار کردست و کند
خرقه با زنار کردست و کند
216216
تختهٔ کعبه است ابجدخوان عشق
سرشناس غیب، سرگردان عشق
217217
این همه خود رفت برگوی اندکی
تا تو کی خواهی شدن با من یکی؟
218218
چون بنای وصل تو بر اصل بود
هرچه کردم بر امید وصل بود
219219
وصل خواهم و آشنایی یافتن
چند سوزم در جدایی یافتن؟
220220
باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
221221
سیم و زر باید مرا ای بیخبر
کی شود بیسیم و زر کارت به سر؟
222222
چون نداری تو، سر خود گیر و رو
نفقهای بستان ز من ای پیر و رو
223223
همچو خورشید سبکرو فرد باش
صبر کن مردانهوار و مرد باش
224224
شیخ گفت ای سروقدِ سیمبر
عهد نیکو میبری الحق به سر
225225
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار
دست ازین شیوه سخن آخر بدار
226226
هر دم از نوع دگر اندازیَم
در سر اندازی و سر اندازیَم
227227
خون تو بی تو بخوردم هرچه بود
در سر و کار تو کردم هرچه بود
228228
در ره عشق تو هر چم بود شد
کفر و اسلام و زیان و سود شد
229229
چند داری بیقرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار
230230
جملهٔ یاران من برگشتهاند
دشمن جان من سرگشتهاند
231231
تو چنین، وایشان چنان، من چون کنم؟
نه مرا دل ماند و نه جان، چون کنم؟
232232
دوستتر دارم من ای عیسیسرشت
با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
233233
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
234234
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوکوانی کن مرا سالی مدام
235235
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم
236236
شیخ از فرمان جانان سرنتافت
کآن که سر تافت او ز جانان، سر نیافت
237237
رفت پیر کعبه و شیخ کبار
خوکوانی کرد سالی اختیار
238238
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید کشت یا زنار بست
239239
تو چنان ظن میبری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد بس؟
240240
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر
241241
تو ز خوک خویش اگر آگه نهای
سخت معذوری که مرد ره نهای
242242
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
243243
خوک کش، بت سوز، در سودای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
244244
همنشینانش چنان درماندند
کز فرو ماندن به جان درماندند
245245
چون بدیدند آن گرفتاری او
بازگردیدند از یاری او
246246
جمله از شومی او بگریختند
در غم او خاک بر سر ریختند
247247
بود یاری در میان جمع، چست
پیش شیخ آمد که ای در کار سست
248248
میرویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان؟ باز باید گفت راز
249249
یا همه همچون تو ترسایی کنیم
خویش را محراب رسوایی کنیم
250250
این چنین تنهات نپسندیم ما
همچو تو زنار بربندیم ما
251251
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین
زود بگریزیم بیتو زین زمین
252252
معتکف در کعبه بنشینیم ما
دامن از هستیت در چینیم ما
253253
شیخ گفتا جان من پر درد بود
هر کجا خواهید باید رفت زود
254254
تا مرا جانست، دیرم جای بس
دختر ترسام جان افزای بس
255255
میندانید، ارچه بس آزادهاید
زآن که اینجا کار ناافتادهاید
256256
گر شما را کار افتادی دمی
همدمی بودی مرا در هر غمی
257257
باز گردید ای رفیقان عزیز
میندانم تا چه خواهد بود نیز
258258
گر ز ما پرسند، برگویید راست
کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست
259259
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
در دهان اژدهای قهر ماند
260260
هیچ کافر در جهان ندهد رضا
آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا
261261
روی ترسایی نمودندش ز دور
شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
262262
زلف او چون حلقه در حلقش فکند
در زفان جملهٔ خلقش فکند
263263
گر مرا در سرزنش گیرد کسی
گو درین ره این چنین افتد بسی
264264
در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر
کس مبادا ایمن از مکر و خطر
265265
این بگفت و روی از یاران بتافت
خوکوانی را سوی خوکان شتافت
266266
بس که یاران از غمش بگریستند
گه ز دردش مرده گه میزیستند
267267
عاقبت رفتند سوی کعبه باز
مانده جان در سوختن، تن در گداز
268268
شیخشان در روم تنها مانده
داده دین در راه ترسا مانده
269269
وآنگه ایشان از حیا حیران شده
هر یکی در گوشهای پنهان شده
270270
شیخ را در کعبه یاری چست بود
در ارادت دست از کل شست بود
271271
بود بس بیننده و بس راهبر
زو نبودی شیخ را آگاهتر
272272
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر
او نبود آنجایگه حاضر مگر
273273
چون مرید شیخ باز آمد به جای
بود از شیخش تهی خلوتسرای
274274
باز پرسید از مریدان حال شیخ
باز گفتندش همه احوال شیخ
275275
کز قضا او را چه بار آمد به بر
وز قدر او را چه کار آمد به سر
276276
موی ترسایی به یک مویش ببست
راه بر ایمان به صد سویش ببست
277277
عشق میبازد کنون با زلف و خال
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
278278
دست کلی بازداشت از طاعت او
خوکوانی میکند این ساعت او
279279
این زمان آن خواجهٔ بسیار درد
بر میان زنار دارد چار کرد
280280
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت
از کهن گبریش مینتوان شناخت
281281
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری درگرفت
282282
با مریدان گفت ایتر دامنان
در وفاداری نه مرد و نه زنان
283283
یار کار افتاده باید صد هزار
یار ناید جز چنین روزی به کار
284284
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
285285
شرمتان باد، آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
286286
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار میبایست بست
287287
از برش عمدا نمیبایست شد
جمله را ترسا همیبایست شد
288288
این نه یاری و موافق بودنست
کآنچه کردید از منافق بودنست
289289
هرکه یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
290290
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
291291
شیخ چون افتاد در کام نهنگ
جمله زو بگریختید از نام و ننگ
292292
عشق را بنیاد بر بدنامی است
هرک ازین سر سرکشد، از خامی است
293293
جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین
بارها گفتیم با او پیش ازین
294294
عزم آن کردیم تا با او به هم
هم نفس باشیم در شادی و غم
295295
زهد بفروشیم و رسوایی خریم
دین براندازیم و ترسایی خریم
296296
لیک روی آن دید شیخ کارساز
کز بر او یک به یک گردیم باز
297297
چون ندید از یاری ما شیخ سود
بازگردانید ما را شیخ زود
298298
ما همه بر حکم او گشتیم باز
قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
299299
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید
گر شما را کار بودی بر مزید
300300
جز در حق نیستی جای شما
در حضورستی سرا پای شما
301301
در تظلم داشتن در پیش حق
هر یکی بردی از آن دیگر سبق
302302
تا چو حق دیدی شما را بیقرار
بازدادی شیخ را بیانتظار
303303
گر ز شیخ خویش کردید احتراز
از در حق از چه میگردید باز؟
304304
چون شنیدند آن سخن، از عجز خویش
برنیاوردند یک تن سر ز پیش
305305
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود؟
کار چون افتاد برخیزیم زود
306306
لازم درگاه حق باشیم ما
در تظلم خاک میپاشیم ما
307307
پیرهن پوشیم از کاغذ همه
در رسیم آخر به شیخ خود همه
308308
جمله سوی روم رفتند از عرب
معتکف گشتند پنهان روز و شب
309309
بر در حق هر یکی را صد هزار
گه شفاعت گاه زاری بود کار
310310
همچنان تا چل شبانروز تمام
سر نپیچیدند هیچ از یک مقام
311311
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
312312
از تضرع کردن آن قوم پاک
در فلک افتاد جوشی صعبناک
313313
سبزپوشان در فراز و در فرود
جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
314314
آخرالامر آن که بود از پیش صف
آمدش تیر دعا اندر هدف
315315
بعد چل شب آن مرید پاکباز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
316316
صبحدم بادی درآمد مشکبار
شد جهان کشف بر دل آشکار
317317
مصطفی را دید میآمد چو ماه
در بر افکنده دو گیسوی سیاه
318318
سایهٔ حق آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک یک موی او
319319
میخرامید و تبسم مینمود
هرکه میدیدش در او گم مینمود
320320
آن مرید آن را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر دست
321321
رهنمای خلقی، از بهر خدای
شیخ ما گمراه شد راهش نمای
322322
مصطفی گفت ای به همت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
323323
همت عالیت کار خویش کرد
دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
324324
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
325325
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
326326
کردم از بحر شفاعت شبنمی
منتشر بر روزگار او همی
327327
آن غبار اکنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست
328328
تو یقین میدان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه
329329
بحر احسان چون درآید موجزن
محو گرداند گناه مرد و زن
330330
مرد از شادی آن مدهوش شد
نعرهای زد کآسمان پرجوش شد
331331
جملهٔ اصحاب را آگاه کرد
مژدگانی داد و عزم راه کرد
332332
رفت با اصحاب گریان و دوان
تا رسید آنجا که شیخ خوکوان
333333
شیخ را میدید چون آتش شده
در میان بیقراری خوش شده
334334
هم فکنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از میان
335335
هم کلاه گبرکی انداخته
هم ز ترسایی دلی پرداخته
336336
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بینور دید
337337
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز بر سر خاک کرد
338338
گاه چون ابر اشک خونین میفشاند
گاه دست از جان شیرین میفشاند
339339
گه ز آهش پردهٔ گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
340340
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
341341
جمله با یاد آمدش یکبارگی
باز رست از جهل و از بیچارگی
342342
چون به حال خود فرو نِگریستی
در سجود افتادی و بگریستی
343343
همچو گل در خون چشم آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
344344
چون بدیدند آنچنان اصحابناش
مانده در اندوه و شادی مبتلاش
345345
پیش او رفتند سرگردان همه
وز پی شکرانه جان افشان همه
346346
شیخ را گفتند ای پیبرده راز
میغ شد از پیش خورشید تو باز
347347
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
348348
موج زد ناگاه دریای قبول
شد شفاعتخواه کار تو، رسول
349349
این زمان شکرانه عالم عالمست
شکر کن حق را چه جای ماتمست
350350
منت ایزد را که در دریای قار
کرده راهی همچو خورشید آشکار
351351
آن که داند کرد روشن را سیاه
توبه داند داد با چندین گناه
352352
آتش توبه چو بر اَفروزد او
هرچه باید جمله بر هم سوزد او
353353
قصه کوته میکنم، آن جایگاه
بودشان القصه حالی عزم راه
354354
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
355355
دید از آن پس دختر ترسا به خواب
کاوفتادی در کنارش آفتاب
356356
آفتاب آنگاه بگشادی زبان
کز پی شیخت روان شو این زمان
357357
مذهب او گیر و خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
358358
او چو آمد در ره تو بیمجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز
359359
از رهش بردی، به راه او درآی
چون به راه آمد، تو همراهی نمای
360360
رهزنش بودی بسی، همره بباش
چند ازین بیآگهی؟ آگه بباش
361361
چون درآمد دختر ترسا ز خواب
نور میداد از دلش چون آفتاب
362362
در دلش دردی پدید آمد عجب
بیقرارش کرد آن درد از طلب
363363
آتشی در جان سرمستش فتاد
دست در دل زد، دل از دستش فتاد
364364
میندانست او که جان بیقرار
در درون او چه تخم آورد بار
365365
کار افتاد و نبودش همدمی
دید خود را در عجایب عالمی
366366
عالمی کآنجا نشان راه نیست
گنگ باید شد، زفان را راه نیست
367367
در زمان آن جملگی ناز و طرب
همچو باران زو فروریخت ای عجب
368368
نعره زد، جامهدران بیرون دوید
خاک بر سر در میان خون دوید
369369
با دل پردرد و شخص ناتوان
از پی شیخ و مریدان شد دوان
370370
هم چو ابر غرقه در خوی میدوید
پای داد از دست، بر پی میدوید
371371
میندانست او که در صحرا و دشت
از کدامین سوی میباید گذشت
372372
عاجز و سرگشته مینالید خوش
روی خود در خاک میمالید خوش
373373
زار میگفت ای خدای کارساز
عورتیام مانده از هر کار باز
374374
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
375375
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
میندانستم، خطا کردم، بپوش
376376
هرچه کردم، بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم، مرا تو دست گیر
377377
میبمیرم از کسم یاریم نیست
حصه از عزت به جز خواریم نیست
378378
شیخ را اعلام دادند از درون
کآمد آن دختر ز ترسایی برون
379379
آشنایی یافت با درگاه ما
کارش افتاد این زمان در راه ما
380380
باز گرد و پیش آن بت باز شو
با بت خود همدم و همساز شو
381381
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد
باز شوری در مریدانش فتاد
382382
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود؟
توبه و چندین تک و تازت چه بود؟
383383
بار دیگر عشقبازی میکنی؟
توبهای بس نانمازی میکنی؟
384384
حال دختر شیخ با ایشان بگفت
هرکه آن بشنود ترک جان بگفت
385385
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دلنواز
386386
زرد میدیدند چون زر روی او
گم شده در گَردِ ره، گیسوی او
387387
برهنهپای و دریدهجامه، پاک
بر مثال مردهای بر روی خاک
388388
چون بدید آن ماه شیخ خویش را
غشی آورد آن بت دلریش را
389389
چون ببرد آن ماه را در غش خواب
شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
390390
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار
اشک میبارید چون ابر بهار
391391
دیده بر عهد وفای او فکند
خویشتن در دست و پای او فکند
392392
گفت از تشویر تو جانم بسوخت
بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
393393
برفکن این پرده تا آگه شوم
عرضه کن اسلام تا با ره شوم
394394
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد
غلغلی در جملهٔ یاران فتاد
395395
چون شد آن بتروی از اهل عیان
اشک باران، موجزن شد در میان
396396
آخر الامر آن صنم چون راه یافت
ذوق ایمان در دل آگاه یافت
397397
شد دلش از ذوق ایمان بیقرار
غم درآمد گِرد او بی غمگسار
398398
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فِراق
399399
میروم زین خاکدان پُر صُداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع
400400
چون مرا کوتاه خواهد شد سخُن
عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
401401
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت بر جانان فشاند
402402
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
403403
قطرهای بود او درین بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز
404404
جمله چون بادی ز عالم میرویم
رفت او و ما همه هم میرویم
405405
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این، کسی داند که هست آگاه عشق
406406
هرچه میگویند در ره، ممکن است
رحمت و نومید و مکر و ایمن است
407407
نفس، این اسرار نتواند شنود
بی نصیبه گوی نتواند ربود
408408
این یقین از جان و دل باید شنید
نه به نفس آب و گِل باید شنید
409409
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحهای در ده که ماتم سخت شد

