حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد
Toggle stanza 1یک شبی محمود دل پر تاب شد
11
یک شبی محمود دل پر تاب شد
میهمان رند گلخن تاب شد
22
رند بر خاکسترش بنشاند خوش
ریزه در گلخن همیافشاند خوش
33
خشک نانی پیش او آورد زود
دست بیرون کرد شاه و خورد زود
44
گفت آخر گلخنی امشب ز من
عذر خواهد من سرش برم ز تن
55
عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه
گلخنی گفتش که دیدی جایگاه
66
خورد و خفتم دیدی و ایوان من
آمدی ناخوانده خود مهمان من
77
گر دگر بار افتدت، برخیز زود
پس قدم در راه نه، سر نیز زود
88
ور سرما نبودت میباش خوش
گلخنی گو ریزهای میپاش خوش
99
من نه بیش از تو نه کمتر آیمت
من کیم تا من برابر آیمت
1010
خوش شد از گفتار او شاه جهان
هفت بار دیگرش شد میهمان
1111
روز آخر گلخنی را گفت شاه
آخر از شاه جهان چیزی بخواه
1212
گفت اگر حاجت بگوید آن گدا
شاهش آن حاجت بگرداند روا
1313
شاه گفتش حاجتت با من بگو
خسروی کن، ترک این گلخن بگو
1414
گفت حاجتمند آنم من که شاه
هم چنین مهمانم آید گاه گاه
1515
خسروی من لقای او بس است
تاج فرقم خاک پای او بس است
1616
شهریار از دست تو بسیار هست
هیچ گلخن تاب را این کارهست
1717
با تو در گلخن نشسته گلخنی
به که بیتو پادشاهی گلشنی
1818
چون ازین گلخن درآمد دولتم
کافری باشد ازینجا رحلتم
1919
با تو اینجا گر وصالی پی نهم
آن به ملک هر دو عالم کی دهم
2020
بس بود این گلخنم روشن ز تو
چیست به از تو که خواهم من ز تو
2121
مرگ جان باد این دل پر پیچ را
گر گزیند بر تو هرگز هیچ را
2222
من نه شاهی خواهم و نه خسروی
آنچ میخواهم من از تو هم توی
2323
شه تو بس باشی، مکن شاهی مرا
میهمان میآی گه گاهی مرا
2424
عشق او باید ترا کار این بود
آن تو او را غم و بار این بود
2525
گر ترا عشق است، از وی خواه نیز
دست ازین دامن مکن کوتاه نیز
2626
دل بگیرد زان خویشش بیشکی
بحر دارد، قطره خواهد از یکی

