Toggle stanza 1
زو یکی پرسید کای صاحب قبول
1
زو یکی پرسید کای صاحب قبول
تو چه می‌گویی ز یاران رسول
2
گفت من از حق نمی‌آیم به سر
کی توانم داد از یاران خبر
3
گرنه در حق جان و دل گم دارمی
یک نفس پروای مردم دارمی
4
آن نه من بودم که در سجده گهی
خار در چشمم شکست اندر رهی
5
بر زمین خونم روان شد از بصر
من ز خون خویش بودم بی‌خبر
6
آنک او را این چنین دردی بود
کی دل کار زن و مردی بود
7
چون نبودم تا که بودم خودشناس
دیگری را کی شناسم در قیاس
8
تو درین ره نه خدا و نه رسول
دست کوته کن ازین رد و قبول
9
تو کفی خاکی درین ره خاک شو
از تبرا و تولا پاک شو
10
چون کفی خاکی سخن از خاک گوی
جمله را تو پاک دان و پاک گوی

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور