حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند
Toggle stanza 1یافتند آن بت که نامش بود لات
11
یافتند آن بت که نامش بود لات
لشگر محمود اندر سومنات
22
هندوان از بهر بت برخاستند
ده رهش هم سنگ زر میخواستند
33
هیچ گونه شاه مینفروختش
آتشی برکرد و حالی سوختش
44
سرکشی گفتش نمیبایست سوخت
زر به از بت، میببایستش فروخت
55
گفت ترسیدم که در روز شمار
بر سر آن جمع گوید کردگار
66
آزر و محمود را دارید گوش
زانک هست آن بت تراش این بت فروش
77
گفت چون محمود آتش برفروخت
وآن بت آتش پرستان را بسوخت
88
بیست من جوهر بیامد از میانش
خواست شد از دست حالی رایگانش
99
شاه گفتا لایق لات این بود
وز خدای من مکافات این بود
1010
بشکن آن بتها که داری سر به سر
تا چو بت در پا نه افتی در به در
1111
نفس چون بت را بسوز از شوق دوست
تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست
1212
چون به گوش جان شنیدستی الست
از بلی گفتن مکن کوتاه دست
1313
بستهای عهد الست از پیش تو
از بلی سر درمکش زین بیش تو
1414
چون بدو اقرار آوردی درست
کی شود انکارآن کردی درست
1515
ای به اول کرده اقرار الست
پس به آخر کرده انکار الست
1616
چون در اول بستهای میثاق تو
چون توانی شد در آخر عاق تو
1717
ناگزیرت اوست، پس با او بساز
هرچ پذرفتی وفا کن، کژ مباز

