حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید
Toggle stanza 1بس سبک مردی گران جان میدوید
11
بس سبک مردی گران جان میدوید
در بیابانی به درویشی رسید
22
گفت چون داری تو ای درویش کار
گفت آخر میبپرسی شرم دار
33
ماندهام در تنگنای این جهان
تنگ تنگ است این جهانم در زمان
44
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست
در بیابان فراخت تنگناست
55
گفت اگر اینجا نبودی تنگنا
تو کجا افتادیی هرگز به ما
66
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
آن نشان زان سوی آتش میدهند
77
آتش تو چیست دنیا درگذر
هم چو شیران کن ازین آتش حذر
88
چون گذر کردی دل خویش آیدت
پس سرای خوش شدن پیش آیدت
99
آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
1010
تو ز جمله فارغ و پرداخته
در میان کاری چنین برساخته
1111
گر بسی دیدی جهان، جان برفشان
کز جهان نه نام داری نه نشان
1212
گر بسی بینی نه بینی هیچ تو
چند گویم بیش ازین کم پیچ تو

