عزم راه کردن مرغان
Toggle stanza 1چون شنودند این سخن مرغان همه
11
چون شنودند این سخن مرغان همه
آن زمان گفتند ترک جان همه
22
برد سیمرغ از دل ایشان قرار
عشق در جانان یکی شد صد هزار
33
عزم ره کردند عزمی بس درست
ره سپردن را باستادند چست
44
جمله گفتند این زمان ما را به نقد
پیشوایی باید اندر حل و عقد
55
تا کند در راه ما را رهبری
زانک نتوان ساختن از خودسری
66
در چنین ره حاکمی باید شگرف
بوک بتوان رست از این دریای ژرف
77
حاکم خود را به جان فرمان کنم
نیک و بد هرچ او بگوید آن کنم
88
تا بود کاری ازین میدان لاف
گوی ما افتد مگر تا کوه قاف
99
ذره در خورشید والا اوفتد
سایهٔ سیمرغ بر ما اوفتد
1010
عاقبت گفتند حاکم نیست کس
قرعه باید زد، طریق اینست و بس
1111
قرعه بر هرک اوفتد سرور بود
در میان کهتران مهتر بود
1212
چون رسید اینجا سخن، کم گشت جوش
جملهٔ مرغان شدند اینجا خموش
1313
چون بدست قرعه شان افتاد کار
درگرفت آن بیقراران را قرار
1414
قرعه افکندند ، بس لایق فتاد
قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد
1515
جمله او را رهبر خود ساختند
گر همی فرمود سر میباختند
1616
عهد کردند آن زمان کاو سرورست
هم درین ره پیشرو هم رهبرست
1717
حکم حکم اوست، فرمان نیز هم
زو دریغی نیست تن، جان نیز هم
1818
هدهد هادی چو آمد پهلوان
تاج بر فرقش نهادند آن زمان
1919
صد هزاران مرغ در راه آمدند
سایه وان ماهی و ماه آمدند
2020
چون پدید آمد سر وادی ز راه
النفیر از آن نفر برشد به ماه
2121
هیبتی زان راه برجان اوفتاد
آتشی در جان ایشان اوفتاد
2222
برکشیدند آن همه بر یک دگر
چه پر و چه بال و چه پای و چه سر
2323
جمله دست از جان بشسته پاکباز
بار ایشان بس گران و ره دراز
2424
بود راهی خالی السیر ای عجب
ذرهای نه شر نه خیر ای عجب
2525
بود خامشی و آرامش درو
نه فزایش بود نه کاهش درو
2626
سالکی گفتش که ره خالی چراست
هدهدش گفت این ز فریاد شماست

