حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او
Toggle stanza 1بود درویشی ز فرط عشق زار
11
بود درویشی ز فرط عشق زار
وز محبت همچو آتش بیقرار
22
هم ز تفت عشق جانش سوخته
هم ز تاب جان زفانش سوخته
33
آتش از جان در دلش افتاده بود
مشکلی بس مشکلش افتاده بود
44
در میان راه میشد بیقرار
میگریست و این سخن میگفت زار
55
جان و دل از آتش رشکم بسوخت
چند گریم چون همه اشکم بسوخت
66
هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف
ازچه با او درفکندی از گزاف
77
گفت من کی درفکندم با یکی
او درافکندست با من بیشکی
88
چون منی را کی بود آن مغز و پوست
تا چو اویی را تواند داشت دوست
99
من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
1010
او چو با تو درفکند و داد بار
تو مکن از خویش در سر زینهار
1111
تو که باشی تا در آن کار عظیم
یک نفس بیرون کنی پای از گلیم
1212
با تو گر او عشق بازد ای غلام
عشق او با صنع میبازد مدام
1313
تو نهای بس هیچ و نه بر هیچ کار
محو گرد وصنع با صانع گذار
1414
گر پدید آری تو خود را در میان
هم ز ایمانت برآیی هم ز جان

