حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد
Toggle stanza 1خواجهای از خان و مان آواره شد
11
خواجهای از خان و مان آواره شد
وز فقاعی کودکی بیچاره شد
22
شد ز فرط عشق سودایی ازو
گشت سر غوغای رسوایی ازو
33
هرچ او را بود اسباب و ضیاع
میفروخت و میخرید از وی فقاع
44
چون نماندش هیچ، بس درویش شد
عشق آن بیدل یکی صد بیش شد
55
گرچه میدادند نان او را تمام
گرسنه بودی و سیر از جان مدام
66
زانک چندانی که نانش میرسید
جمله میبرد و فقاعی میخرید
77
دایما بنشسته بودی گرسنه
تا خرد یک دم فقاعی صد تنه
88
سایلی گفتش که ای آشفته کار
عشق چه بود سر این کن آشکار
99
گفت آن باشد که صد عالم متاع
جمله بفروشی برای یک فقاع
1010
تا چنین کاری نیفتد مرد را
او چه داند عشق را و درد را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

