سیمرغ در پیشگاه سیمرغ
Toggle stanza 1زین سخن مرغان وادی سر به سر
11
زین سخن مرغان وادی سر به سر
سرنگون گشتند در خون جگر
22
جمله دانستند کین شیوه کمان
نیست بر بازوی مشتی ناتوان
33
زین سخن شد جان ایشان بیقرار
هم در آن منزل بسی مردند زار
44
وان همه مرغان همه آن جایگاه
سر نهادند از سر حسرت به راه
55
سالها رفتند در شیب و فراز
صرف شد در راهشان عمری دراز
66
آنچ ایشان را درین ره رخ نمود
کی تواند شرح آن پاسخ نمود
77
گر تو هم روزی فروآیی به راه
عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه
88
بازدانی آنچ ایشان کردهاند
روشنت گردد که چون خون خوردهاند
99
آخر الامر از میان آن سپاه
کم رهی ره برد تا آن پیش گاه
1010
زان همه مرغ اندکی آنجا رسید
از هزاران کس یکی آنجا رسید
1111
باز بعضی غرقهٔ دریا شدند
باز بعضی محو و ناپیدا شدند
1212
باز بعضی بر سر کوه بلند
تشنه جان دادند در گرم و گزند
1313
باز بعضی را ز تف آفتاب
گشت پرها سوخته، دلها کباب
1414
باز بعضی را پلنگ و شیر راه
کرد در یک دم به رسوایی تباه
1515
باز بعضی نیز غایب ماندند
در کف ذات المخالب ماندند
1616
باز بعضی در بیابان خشک لب
تشنه در گرما بمردند از تعب
1717
باز بعضی ز آرزوی دانهای
خویش را کشتند چون دیوانهای
1818
باز بعضی سخت رنجور آمدند
باز پس ماندند و مهجور آمدند
1919
باز بعضی در عجایب های راه
باز استادند هم بر جایگاه
2020
باز بعضی در تماشای طرب
تن فرو دادند فارغ از طلب
2121
عاقبت از صد هزاران تا یکی
بیش نرسیدند آنجا اندکی
2222
عالمی پر مرغ میبردند راه
بیش نرسیدند سی آن جایگاه
2323
سی تن بیبال و پر، رنجور و سست
دل شکسته، جان شده، تن نادرست
2424
حضرتی دیدند بیوصف وصفت
برتر از ادراک عقل و معرفت
2525
برق استغنا همی افروختی
صد جهان در یک زمان میسوختی
2626
صد هزاران آفتاب معتبر
صد هزاران ماه و انجم بیشتر
2727
جمع میدیدند حیران آمده
همچو ذره پای کوبان آمده
2828
جمله گفتند ای عجب چون آفتاب
ذرهٔ محوست پیش این حساب
2929
کی پدید آییم ما این جایگاه
ای دریغا رنج برد ما به راه
3030
دل به کل از خویشتن برداشتیم
نیست زان دست این که ما پنداشتیم
3131
آن همه مرغان چو بیدل ماندهاند
همچو مرغ نیم بسمل ماندهاند
3232
محو میبودند و گم، ناچیز هم
تا برآمد روزگاری نیز هم
3333
آخر از پیشان عالی درگهی
چاوش عزت برآمد ناگهی
3434
دید سی مرغ خرف را مانده باز
بال و پرنه، جان شده، در تن گداز
3535
پای تا سر در تحیر مانده
نه تهی شان مانده نه پر مانده
3636
گفت هان ای قوم از شهر کهاید
در چنین منزل گه از بهر چهاید
3737
چیست ای بیحاصلان نام شما
یا کجا بودست آرام شما
3838
یا شما را کس چه گوید در جهان
با چه کارآیند مشتی ناتوان
3939
جمله گفتند آمدیم این جایگاه
تا بود سیمرغ ما را پادشاه
4040
ما همه سرگشتگان درگهیم
بیدلان و بیقراران رهیم
4141
مدتی شد تا درین راه آمدیم
از هزاران، سی به درگاه آمدیم
4242
بر امیدی آمدیم از راه دور
تا بود ما را درین حضرت حضور
4343
کی پسندد رنج ما آن پادشاه
آخر از لطفی کند در ما نگاه
4444
گفت آن چاوش کای سرگشتگان
همچو در خون دل آغشتگان
4545
گر شما باشید و گرنه در جهان
اوست مطلق پادشاه جاودان
4646
صد هزاران عالم پر از سپاه
هست موری بر در این پادشاه
4747
از شما آخر چه خیزد جز زحیر
بازپسگردید ای مشتی حقیر
4848
زان سخن هر یک چنان نومید شد
کان زمان چون مردهٔ جاوید شد
4949
جمله گفتند این معظم پادشاه
گر دهد ما را بخواری سر به راه
5050
زو کسی را خواریی هرگز نبود
ور بود زو خواریی از عز نبود

