حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران
Toggle stanza 1در عجم افتاد خلقی از عرب
11
در عجم افتاد خلقی از عرب
ماند از رسم عجم او در عجب
22
در نظاره میگذشت آن بیخبر
بر قلندر راه افتادش مگر
33
دید مشتی شنگ را، نه سر نه تن
هر دو عالم باخته بی یک سخن
44
جمله کم زن مهره دزد پاک بر
در پلیدی هریک از هم پاک تر
55
هر یکی را کردهای دزدی به دست
هیچ دردی ناچشیده جمله مست
66
چون بدید آن قوم را میلش فتاد
عقل و جان بر شارع سیلش فتاد
77
چون قلندریان چنانش یافتند
آب برده عقل و جانش یافتند
88
جمله گفتندش درآ ای هیچ کس
او درون شد بیش و کم این بود بس
99
کرد رندی مست از یک دردیش
محو شد از خویش و گم شد مردیش
1010
مال و ملک و سیم و زر بودش بسی
برد ازو در یک ندب حالی کسی
1111
رندی آمد دردی افزونش داد
وز قلندر عور سر بیرونش داد
1212
مرد میشد همچنان تا با عرب
عور و مفلس، تشنه جان و خشک لب
1313
اهل او گفتند بس آشفتهای
کو زر و سیمت، کجا تو خفتهای
1414
سیم و زر شد، آمد آشفتن ترا
شوم بود این در عجم رفتن ترا
1515
دزد راهت زد، کجا شد مال تو
شرح ده تا من بدانم حال تو
1616
گفت میرفتم خرامان در رهی
اوفتاده بر قلندر ناگهی
1717
هیچ دیگر میندانم نیز من
سیم و زر رفت وشدم ناچیز من
1818
گفت وصف این قلندر کن مرا
گفت وصف اینست و بس قال اندرا
1919
مرد اعرابی فنایی مانده بود
زان همه قال اندرایی مانده بود
2020
پای درنه یا سر خود گیر تو
جان ببر یا نه به جان بپذیر تو
2121
گر تو بپذیری به جان اسرار عشق
جان فشانان سرکنی در کار عشق
2222
جان فشانی و بمانی برهنه
ماندت قال اندرایی دربنه

