حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید
Toggle stanza 1گفت ذو النون میشدم در بادیه
11
گفت ذو النون میشدم در بادیه
بر توکل، بیعصا و زاویه
22
چل مرقع پوش را دیدم به راه
جان بداده جمله بر یک جایگاه
33
شورشی در عقل بیهوشم فتاد
آتشی در جان پر جوشم فتاد
44
گفتم آخر این چه کارست ای خدای
سروران را چند اندازی ز پای
55
هاتفی گفتا کزین کار آگهیم
خود کشیم و خود دیتشان میدهیم
66
گفتم آخر چند خواهی کشت زار
گفت تا دارم دیت اینست کار
77
در خزانه تادیت میماندم
میکشم تا تعزیت میماندم
88
بکشمش وانگه به خونش درکشم
گرد عالم سرنگونش درکشم
99
بعد از آن چون محو شد اجزای او
پای و سر گم شد ز سر تا پای او
1010
عرضه دارم آفتاب طلعتش
وز جمال خویش سازم خلعتش
1111
خون او گلگونهٔ رویش کنم
معتکف بر خاک این کویش کنم
1212
سایه در گردانمش در کوی خویش
پس برآرم آفتاب روی خویش
1313
چون برآمد آفتاب روی من
کی بماند سایهای در کوی من
1414
سایه چون ناچیز شد در آفتاب
نیز چه والله اعلم با الصواب
1515
هرکه در وی محو شد، از خود برست
زانک نتوان بود جز با او به دست
1616
محو شو و از محو چندینی مگوی
صرف میکن جان و چندینی مگوی
1717
میندانم دولتی زین بیش من
مرد را کو گم شود از خویشتن

