حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند
Toggle stanza 1بود آن دیوانه خون از دل چکان
11
بود آن دیوانه خون از دل چکان
زانک سنگ انداختندش کودکان
22
رفت آخر تا به کنج گلخنی
بود اندر کنج گلخن روزنی
33
شد از آن روزن تگرگی آشکار
بر سردیوانه آمد در نثار
44
چون تگرگ از سنگ مینشناخت باز
کرد بیهوده زبان خود دراز
55
داد دیوانه بسی دشنام زشت
کز چه اندازند بر من سنگ و خشت
66
تیره بود آن خانه افتادش گمان
کین مگر هم کودکانند این زمان
77
تا که از جایی دری بگشاد باد
روشنی در خانهٔ گلخن فتاد
88
باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ
دل شدش از دادن دشنام تنگ
99
گفت یا رب تیره بود این گلخنم
سهو کردم، هرچ گفتم آن منم
1010
گر زند دیوانهٔ این شیوه لاف
تو مده از سرکشی با او مصاف
1111
آنک اینجا مست لا یعقل بود
بیقرار و بی کس و بی دل بود
1212
میگذارد عمر در ناکامیی
هر زمانش تازه بیآرامیی
1313
تو زفان از شیوهٔ او دور دار
عاشق و دیوانه را معذوردار
1414
گر نظر در سر بینوران کنی
جمله آن بی شک ز معذوران کنی

