حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد
Toggle stanza 1صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
11
صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
میغ کردی جملهٔ عالم سیاه
22
جامه چون پر شوخ شد یک بارگی
گرچه بود از میغ صد غم خوارگی
33
از پی اشنان سوی بقال شد
میغ پیدا آمد و آن حال شد
44
مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید
رو که مویزم همی باید خرید
55
من ازو مویز پنهان میخرم
تو چه میآیی، نه اشنان میخرم
66
از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک
دست از صابون بشستم از تو پاک
77
دیگری گفتش بگو ای نامور
تا به چه دلشاد باشم در سفر
88
گر بگویی، کم شود آشفتنم
اندکی رشدی بود در رفتنم
99
رشد باید مرد را در راه دور
تا نگردد از ره و رفتن نفور
1010
چون ندارم من قبول و رشد غیب
خلق را رد میکنم از خو به عیب
1111
گفت تا هستی بدو دلشاد باش
وز همه گویندهٔ آزاد باش
1212
چون بدو جانت تواند بود شاد
جان پر غم را بدوکن زود شاد
1313
در دو عالم شادی مردان بدوست
زندگی گنبد گردان بدوست
1414
پس تو هم از شادی او زنده باش
چون فلک در شوق او گردنده باش
1515
چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس
تا بدان تو شاد باشی یک نفس

