بیان وادی فقر
Toggle stanza 1بعد ازین وادی فقرست و فنا
11
بعد ازین وادی فقرست و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
22
عین وادی فراموشی بود
لنگی و کری و بیهوشی بود
33
صد هزاران سایهٔ جاوید تو
گم شده بینی ز یک خورشید تو
44
بحرکلی چون بجنبش کرد رای
نقشها بر بحر کی ماند بجای
55
هر دو عالم نقش آن دریاست بس
هرک گوید نیست این سوداست بس
66
هرک در دریای کل گم بوده شد
دایما گم بودهٔ آسوده شد
77
دل درین دریای پر آسودگی
مینیابد هیچ جز گم بودگی
88
گر ازین گم بودگی بازش دهند
صنع بین گردد، بسی رازش دهند
99
سالکان پخته و مردان مرد
چون فرو رفتند در میدان درد
1010
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود
لاجرم دیگر قدم را کس نبود
1111
چون همه در گام اول گم شدند
تو جمادی گیر اگر مردم شدند
1212
عود و هیزم چون به آتش در شوند
هر دو بر یک جای خاکستر شوند
1313
این به صورت هر دو یکسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت
1414
گر پلیدی گم شود در بحر کل
در صفات خود فروماند بذل
1515
لیک اگر پاکی درین دریا بود
او چون نَبوَد در میان زیبا بود
1616
نبود او و او بود، چون باشد این
از خیال عقل بیرون باشد این

