(3) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست

Toggle stanza 1
یکی پرسید ازان دیوانه مردی
1

یکی پرسید ازان دیوانه مردی

که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟

2

چنین گفت او که دردآنست پیوست

که چون باید بُریده دست را دست

3

و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز

چگونه آب باید از همه چیز

4

کسی را هم چنان باید خدا را

ترا گر نیست این این هست ما را

5

همی درد آن بوَد ای زندگانی

که چیزی بایدت کانرا ندانی

6

ندانی آن و آن خواهی همیشه

ندانم کین چه کارست و چه پیشه

7

جز او هرچت بود باشد همه پیچ

که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور