(5) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت
Toggle stanza 1یکی دیوانهٔ کو بود در بند
11
یکی دیوانهٔ کو بود در بند
بلب میگفت رازی با خداوند
22
یکی بر لب نهادش گوش حالی
که تا واقف شود زان سرِّ عالی
33
بحق میگفت: این دیوانهٔ تو
که بود او مدّتی هم خانهٔ تو
44
چو در خانه نگنجیدی تو با او
که در خانه تو میبایست یا او
55
بحکم تو کنون زین خانه رفتم
چو توهستی من دیوانه رفتم
66
درین مذهب که جز این هیچ ره نیست
بترکه ما و من شرک و گنه نیست
77
برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ
که بار تو گرانست و خرت لنگ
88
ازینجا رخت سوی لامکان کش
بُراق عشق را در زیرِ ران کش
99
که بار عشق را جان بارگیرست
ولی میدان خلدش ناگزیرست
1010
ملازم باش این در راه که ناگاه
بقرب خویشتن خاصت کند شاه
1111
حضور تست اصل تو و گر هیچ
حضور تو همی باید دگر هیچ
1212
اگر تو حاضر درگاه گردی
ز مقبولان قرب شاه گردی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

