(10) حکایت دیوانه و نماز جمعه
Toggle stanza 1یکی دیوانه بود از اهل رازی
11
یکی دیوانه بود از اهل رازی
نکردی هیچ جز تنها نمازی
22
کسی آورد بسیاری شفاعت
که تا آمد بجمعه در جماعت
33
امام القصّه چون برداشت آواز
همی آن غُر نُبیدن کرد آغاز
44
کسی بعد از نماز از وی بپرسید
که جانت در نماز از حق نترسید
55
که بانگ گاو کردی بر سر جمع؟
سرت باید بریدن چون سر شمع
66
چنین گفت او کامامم پیشوا بود
بدو چون اقتدای من روا بود
77
چو در الحمد گاوی میخرید او
ز من هم بانگِ گاوی میشنید او
88
چو او را پیش رو کردم بهر چیز
هر آنچ او میکند من میکنم نیز
99
کسی پیش خطیب آمد بتعجیل
سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل
1010
خطیبش گفت چون تکبیر بستم
دهی مِلکست جائی دور دستم
1111
چو در الحمد خواندن کردم آغاز
بخاطر اندر آمد گاو دِه باز
1212
ندارم گاو گاوی میخریدم
که از پس بانگ گاوی میشنیدم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

