Toggle stanza 1
مگر سنگ و کلوخی بود در راه
1

مگر سنگ و کلوخی بود در راه

بدریائی در افتادند ناگاه

2

بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم

کنون با قعر گویم سرگذشتم

3

ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد

ندانم تا کجا رفت و کجا شد

4

کلوخ بی زبان آواز برداشت

شنود آوازِ او هر کو خبر داشت

5

که از من در دو عالم من نماندست

وجودم یک سر سوزن نماندست

6

ز من نه جان و نه تن می‌توان دید

همه دریاست، روشن می‌توان دید

7

اگر همرنگ دریا گردی امروز

شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز

8

ولیکن تا تو خواهی بود خود را

نخواهی یافت جان را و خرد را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور