(11) حکایت سلطان محمود و ایاز
Toggle stanza 1مگر سلطان دین محمود پیروز
11
مگر سلطان دین محمود پیروز
ایاز خویش را پرسید یک روز
22
که از چه رشک آید در جهانت
جوابی راست خواهم زین میانت
33
چنین گفت او که در رشکم همه جای
ازان سنگی که مالی در کف پای
44
دلم از رشکِ سنگت میبنالد
که او رخ در کف پای تو مالد
55
اگر هرگز دهد این دولتم دست
نهم سر در کف پای تو پیوست
66
چو رویم در کف پای تو باشد
همیشه روی من جای تو باشد
77
اگر روی ایاز آید ترا جای
نهد بر آسمان هفتمین پای
88
چو نه سر میخرد یار و نه دستار
بطرّاری و دستانش بدست آر
99
ندیدی آنکه رُستم از گزستان
چه با اسفندیاری کرد دستان؟
1010
به باطن هرچه بتوان کرد میکن
بظاهر ترک خواب و خورد میکن
1111
بدستان و بحیلت پیش میرو
بصدق معرفت بیخویش میرو
1212
مگر راهی بدستان بازیابی
دمی با همدمی دمساز یابی
1313
اگر با همدمت یک دم بهم تو
نشانی خویش را، رَستی ز غم تو
1414
تو بنگر کو کجا و تو کجائی
عجب نبوَد اگر باشد جدائی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

