(10) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع
Toggle stanza 1چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
11
چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
یکی گفتش که ای شرع از تو آباد
22
چو برهد یوسف جان تو از چاه
فلان جائی کنیمت دفن آنگاه
33
زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار
که آن جای بزرگانست و ابرار
44
که باشد همچو من صد بی سر و پای
که خود را گور خواهد در چنان جای
55
بدو گفتند ای نیکو دل پاک
کجا خواهی که آنجا باشدت خاک
66
زبان بگشاد با جانی همه شور
که بر بالای آن تل بایدم گور
77
که آنجا هم خراباتی بسی هست
هم از دزدان بی حاصل کسی هست
88
مقامر نیز بسیارند آنجا
همی جمله گنه گارند آنجا
99
کنیدم دفن هم در جای ایشان
نهید آنگه سرم بر پای ایشان
1010
که من درخورد ایشانم همیشه
که در معنی چو دزدانم همیشه
1111
میان این گنه گارانست کارم
که با آن کاملان طاقت ندارم
1212
چه گر این قوم بس تاریک باشند
بنور رحمتش نزدیک باشند
1313
چو جائی تشنگی باشد بغایت
کشد در خویشتن آبی نهایت
1414
که هر جائی که عجزی پیش آید
نظر آنجا ز رحمت بیش آید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

