(11) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت
Toggle stanza 1برای درمنه برخاست آن پاک
11
برای درمنه برخاست آن پاک
درمنه چون برون میکرد از خاک
22
برون افتاد حالی صرّهٔ زر
ازان غم دست میزد سخت بر سر
33
بحق گفتا که کردی تیره روزم
چه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم
44
چرا چیزی دهی از پیشگاهم
که در حالم بسوزد، مینخواهم
55
من از تو عدل میخواهم ستم نه
درمنه بایدم امّا درم نه
66
اگر تو همّتی داری چو مردان
بهمّت خویشتن را مرد گردان
77
ز شاهت گر امید زرّ و سیمست
دل و جان ترا پیوسته بیمست
88
چرا باید طلب کردن زر و سیم
چو آخر جانت باید کرد تسلیم
99
بترک سیم و زر گو، جان نگه دار
که جان بهتر بسی از سیمِ بسیار
1010
چنین آوازهٔ محمود ازان یافت
که جان او ز درویشی نشان یافت
1111
که گر در ملک کردی کِبر پیشه
نکردی خلق ذکر او همیشه
1212
چو سلطان میشود از فقر مذکور
توانی شد تو هم در فقر مشهور
1313
که شاهانی که سِرّ فقر دیدند
پناه از سایهٔ زالی گزیدند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

