(16) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه
Toggle stanza 1خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
11
خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
مؤذّن بود در شهر سپاهان
22
در آن شهر از بزرگی گنبدی بود
که سر در گنبد گردنده میسود
33
بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز
نماز فرض را میداد آواز
44
یکی دیوانهٔ میرفت در راه
یکی پرسید ازو کای مردِ آگاه
55
چه میگوید برین گنبد مؤذّن
جوابش ده تو ای محبوب محسن (؟)
66
که این جوزست از سر تا قدم پوست
که میافشاند او بر گنبد ای دوست
77
چو او از صدقِ معنی مینجنبد
یقین میدان که چون جوزست و گنبد
88
تو همچون جوزی از غفلت که داری
نود نُه نام بر حق میشماری
99
چو در تو هیچ نامی را اثر نیست
ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست
1010
چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران
تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران
1111
چو نام خویشتن حق بینشان کرد
چه گونه یاد او هرگز توان کرد
1212
چو نتوانی ز کنه او نفس زد
نمیباید نفس از هیچکس زد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

