(16) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه

Toggle stanza 1
خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
1

خوش آوازی ز خیل نیکخواهان

مؤذّن بود در شهر سپاهان

2

در آن شهر از بزرگی گنبدی بود

که سر در گنبد گردنده می‌سود

3

بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز

نماز فرض را می‌داد آواز

4

یکی دیوانهٔ می‌رفت در راه

یکی پرسید ازو کای مردِ آگاه

5

چه می‌گوید برین گنبد مؤذّن

جوابش ده تو ای محبوب محسن (؟)

6

که این جوزست از سر تا قدم پوست

که می‌افشاند او بر گنبد ای دوست

7

چو او از صدقِ معنی می‌نجنبد

یقین می‌دان که چون جوزست و گنبد

8

تو همچون جوزی از غفلت که داری

نود نُه نام بر حق می‌شماری

9

چو در تو هیچ نامی را اثر نیست

ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست

10

چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران

تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران

11

چو نام خویشتن حق بی‌نشان کرد

چه گونه یاد او هرگز توان کرد

12

چو نتوانی ز کنه او نفس زد

نمی‌باید نفس از هیچکس زد

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…