(5) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار
Toggle stanza 1چو ببریدند ناگه بر سر دار
11
چو ببریدند ناگه بر سر دار
سر دو دست حلاج آن چنان زار
22
بدان خونی که از دستش بپالود
همه روی و همه ساعد بیالود
33
پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت
نمازش را بخون باید وضو ساخت
44
بدو گفتند ای شوریده ایام
چراکردی بخون آلوده اندام
55
که گر از خون وضوی آن بسازی
بود عین نمازت نانمازی
66
چو مردان پای نه در کوی معشوق
مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق
77
که هر دل کو بقیومست قایم
نترسد ذرّهٔ از لؤم لایم
88
بیا مردانه در کار خدا باش
کم اغیار گیر و کار را باش
99
چو گردون گرد عالم چند گردی
ز خود کامی فراتر شو بمردی
1010
که گر عشقت چنین نامرد گیرد
ز خجلت بند بندت درد گیرد
1111
بسا شیران که صاحب زور بودند
بزور عشق در چون مور بودند
1212
تو کز موری کمی در زور و مقدار
به پیش عشق چون آئی پدیدار؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

