(9) حکایت پیر بخاری و مخنث
Toggle stanza 1یکی پیری بخاری بود در راه
11
یکی پیری بخاری بود در راه
مخنث پیشهٔ را دید ناگاه
22
چو او را دید تر دامن بعالم
کشید از ننگ او دامن فراهم
33
مخنث گفت ای مرد بخارا
نشد نقد من و تو آشکارا
44
مشو امروز نقدت را خریدار
که فردا نقدها گردد پدیدار
55
چو مقبولی و مردودی عیان نیست
ترا از خویش سود از من زیان نیست
66
چو تو کوری خود میبینی امروز
چرا دامن ز من در چینی امروز
77
ولی امروز میباید مُقامت
که تا فردا رسد خطی بنامت
88
چو بشنید این سخن آن مرد از وی
بخاک افتاد دل پُر درد از وی
99
دلا امروز نقد تو که دیدست
که دل از وی بظاهر در کشیدست
1010
تفحص گر کنی از نقد جانت
تحیّر بیش گردد هر زمانت
1111
بفرمان رو چو داری اختیاری
دگر با هیچ کارت نیست کاری
1212
ازینجا گر نکو ور بد برندت
چو بیخود آمدی بیخود برندت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

