(8) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله
Toggle stanza 1مگر پوشیده چشمی بود در راه
11
مگر پوشیده چشمی بود در راه
که بگشاده زبان میگفت الله
22
چو نام حقّ ازو بشنود نوری
به پیش او دوید از ناصبوری
33
بدو گفتا تو او را می چه دانی
وگر دانی چرا تو زنده مانی
44
بگفت این و چنان بیخویشتن شد
که گفتی جان مشتاقش ز تن شد
55
در آن شورش به صحرا رفت ناگاه
نَیستانی دروده بود در راه
66
چنان بر نَیستان زد خویشتن را
که پاره پاره کرد از زخم تن را
77
بآخر از تنش از بس که خون شد
بزاری جان او با خون برون شد
88
نگه کردند و او را کشته دیدند
همه جایش بخون آغشته دیدند
99
ز خون سینهٔ آن کشتهٔ راه
نوشته بر سر هر نی که الله
1010
چنین باید سماع نی شنودن
زنی کشته شدن در خون غنودن
1111
چو نام دوست بنیوشی چنین شو
بیک یک ذره بحری آتشین شو
1212
تو گر در دوستی جان در نبازی
ترا آن دوستی باشد مجازی
1313
اگر در عشق اهل راز باشی
ز صدق دوستی جانباز باشی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

