(1) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش
Toggle stanza 1مگر یک روز ابراهیم ادهم
11
مگر یک روز ابراهیم ادهم
بپرسید از یکی درویش پُر غم
22
که بودی با زن و فرزند هرگز
چنین گفت او که نه، گفتا زهی عِز
33
بدو درویش گفت ای مرد مردان
چراگوئی، مرا آگاه گردان
44
چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد
هر آن درویش درمانده که زن کرد
55
به کشتی در نشست او بی خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
66
دل از فرزند چون در بندت افتاد
که شیرین دشمنی فرزندت افتاد
77
اگرچه در ادب صاحب قرانی
چو فرزندت پدید آمد نه آنی
88
اگرچه زاهدی باشی گرامی
چو فرزند آمدت رندی تمامی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

