(7) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله
Toggle stanza 1ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام
11
ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام
خطی آمد به سوی پیرِ بسطام
22
که شیخ دین چه میگوید در آنکس
که خورد او شربتی پاک مقدّس
33
که سی سالست تا لیل و نهارش
سری بودست بگرفته خمارش
44
رسید از بایزید او را جوابی
که اینجا هست مردی را شرابی
55
که دریا و زمین و عرش و کرسی
بیکدم خورد، ازو دیگر چه پرسی
66
هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزیدست
گر او را میندانی بایزیدست
77
چرا ناخورده مَی از دست رفتی
که هشیار آمدی و مست رفتی
88
بسی خود را تهی دستی نمائی
که ازجام تهی مستی نمائی
99
هزاران بحر نقد این جهانست
سراسر پر برای خاص جانست
1010
چو اینجا مست از یک مَی توان شد
بدریا نوش کردن کی توان شد
1111
اگر تو مستِ عشق دلفروزی
بیک فرمان بمیری و بسوزی
1212
وگرنه، مستِ خویشی همچو مستان
بره رفتن چه برخیزد ز مستان
1313
بفرمان رَو اگر داری مقامی
که گر مستی نیاری رفت گامی
1414
که هر عاشق که بر فرمان نباشد
اگر دردش بوَد درمان نباشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

