Toggle stanza 1
پدر گفتش که ای مغرور مانده
1

پدر گفتش که ای مغرور مانده

ز اسرا رحقیقت دور مانده

2

مکن امروز ضایع زندگانی

چو میدانی که تو فردا نمانی

3

ببابل می‌روی ای مرد فرتوت

که سحر آموزی از هاروت و ماروت

4

هزاران سال شد کان دو فرشته

نگونسارند در چَه تشنه گشته

5

وزیشان آنگهی تا آب آن چاه

مسافت یک وجب نیست ای عجب راه

6

چو نتوانند خود را آب دادن

کجا دَر می‌توانندت گشادن

7

چو استاد این چنین باشد پریشان

که خواهد کرد شاگردیِ ایشان

8

ترا امروز بینم دیو گشته

نخواهی گشت در فردا فرشته

9

مگرمرگت ببابل می‌دواند

که سرگردان و غافل می‌دواند

10

اگر مرگ تو در بابل نبودی

ترا این آرزو در دل نبودی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور