(11) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او
Toggle stanza 1چو اسکندر بزاری در زمین خفت
11
چو اسکندر بزاری در زمین خفت
حکیمی بر سر خاکش چنین گفت
22
که شاها تو سفر بسیار کردی
ولیکن نه چنین کین بار کردی
33
بسی گِرد جهان گشتی چو افلاک
کنون گشتی تو از گشت جهان پاک
44
چرا چون میشدی میآمدی تو
چرا میآمدی چون میشدی تو
55
نه ازگنج آگهی اینجا که هستی
نه آگه تا که آنجا میفرستی
66
چرا بایست چندین بند آخر
ازین آمد شدن تا چند آخر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

