(9) حکایت محمود با درویش بر سر راه
Toggle stanza 1مگر محمود میشد با سپاهی
11
مگر محمود میشد با سپاهی
رسیدش پیش درویشی براهی
22
سلامی کرد شاه او را دران دشت
علیکی گفت آن درویش و بگذشت
33
بلشکر گفت شاه پاک عنصر
که بینید آن گدا با آن تکبّر
44
بدو درویش گفت ار هوشمندی
گدا خود چون توئی بر من چه بندی
55
که در صد شهر وده افزون رسیدم
بهر مسجد گدائی تودیدم
66
چو جَوجَو نیم جَو بر هر سرائی
نوشتند از پی چون تو گدائی
77
ندیدم هیچ بازار و دکانی
که از ظلمت نبود آنجا فغانی
88
کنون گر بینش چشمت تمامست
ز ما هر دو گدا بنگر کدامست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

