(6) حکایت احمد غزالی
Toggle stanza 1به پیش پاک بازان دلفروز
11
به پیش پاک بازان دلفروز
چنین گفت احمد غزّال یک روز
22
که چون بهر جمال یوسف خوب
بمصر آمد زبیت الحُزن یعقوب
33
درآمد تنگ یوسف پیش او در
گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر
44
فغان در بسته بُد یعقوب ناگاه
که کو یوسف مگر افتاد در چاه
55
بدو گفتند آخر می چه گوئی
گرفته در بر او را می چه جوئی
66
ز کنعان بوی پیراهن شنیدی
چو دیدی این دمش گوئی ندیدی
77
جواب این داد یعقوب پیمبر
که من یوسف شدم امروز یکسر
88
ز یوسف لاجرم بوئی شنودم
که من خود بندهٔ یعقوب بودم
99
همه من بودهام، یوسف کدامست
چو خود را یافتم اینم تمامست
1010
بخود گر سر فرود آری زمانی
بیابی زانچه میگوی نشانی
1111
ولی چون از همه آزاد گردی
تو نه غمگین شوی نه شاد گردی
1212
ز زیر چرخ گردانت بر آرند
برنگ کار مردانت برآرند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

