(6) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم
Toggle stanza 1حکیمی بود کامل مرزبان نام
11
حکیمی بود کامل مرزبان نام
که نوشروان بدو بودیش آرام
22
پسر بودش یکی چون آفتابی
بهر علمی دلش را فتح بابی
33
سفیهی کُشت ناگه آن پسر را
بخَست از درد جان آن پدر را
44
مگر آن مرزبان را گفت خاصی
که باید کرد آن سگ را قصاصی
55
جوابی داد او را مرزبان زود
که الحق نیست خون ریزی چنان سود
66
که من شرکت کنم با او دران کار
بریزم زندهٔ را خون چنان زار
77
بدو گفتند پس بستان دِیَت را
نخواهم گفت هرگز آن دیت را
88
نمییارم پسر را با بها کرد
که خون خوردن بوَد از خون بها خورد
99
نه آن بَد فعل کاری بس نکو کرد
که میباید مرا هم کار او کرد
1010
گر از خون پسر خوردن روا نیست
چرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست
1111
ز خون خویش آنکس خورده باشد
که عمر خویش ضایع کرده باشد
1212
ترا از عمر باقی یک دو هفتهست
دگر آن چیز کان به بود رفتهست
1313
گرفتم توبه کردی یک دو هفته
چه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

