(3) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد

Toggle stanza 1
یکی بینندهٔ معروف بودی
1

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

2

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

3

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

4

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک

5

جوابش داد آن مرد گرامی

که این مردیست اندر ناتمامی

6

بدان درگه که روی آورده بودست

مگر دعویِ دانش کرده بودست

7

کنون چون گشت جهل خود عیانش

عَرَق می‌ریزد ازتشویر جانش

8

میان خجلت و تشویر ماندست

وزان تحصیل در تقصیر ماندست

9

بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد

ز دانش لاف آنجا کی توان زد

10

چو نه انجام پیداست و نه آغاز

نیابد کس سر و پای جهان باز

11

فلک گوئیست و گر عمری شتابی

چو گویش پای و سر هرگز نیابی

12

که داند تا درین وادیِ مُنکَر

چگونه می‌روم از پای تا سر

13

سراپای جهان صد باره گشتم

ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم

14

سراپای جهان درد و دریغست

که گر وقتیت هست آن نیز تیغست

15

مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت

ز بازیچه رها نکند بطاعت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور