(3) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست
Toggle stanza 1نجومی نیک میدانست آن شاه
11
نجومی نیک میدانست آن شاه
شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
22
شود بیچاره در دست بلائی
بکرد القصّه او از سنگ جائی
33
چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست
نگه دارندهٔ بسیار درخواست
44
چو در خانه شد آن را روزنی دید
ز روزن خانه را چون روشنی دید
55
بدست خویش روزن کرد مدروس
که تا در خانه تنها ماند محبوس
66
نبودش هیچ ره سرگشته آمد
بآخر تا که دم زد کُشته آمد
77
اگر خواهی که پیش افتی بهرگام
بترک خود بباید گفت ناکام
88
تو گر ترک خود و عالم نگوئی
چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
99
چو باقی نیست خفت و خورد آخر
چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

