(5) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد
Toggle stanza 1جوانی را زنی دادند چون ماه
11
جوانی را زنی دادند چون ماه
که عقل کس نبود از وصفش آگاه
22
جمالش آیة دلخستگان بود
لبش جان داروی لب بستگان بود
33
قضا را آن عروس همچو مَه مُرد
نبودش علّتی در درد زه مُرد
44
چو القصّه بخاکش کرد شویش
بگِل بنهفت آن خورشید رویش
55
یکی شیشه گلابش بود آنگاه
که شسته بود روزی پای آن ماه
66
بدان شیشه سر آن گور گل کرد
ولی با اشک خونین معتدل کرد
77
چرا شد پای بند آن دلارام
که باید شست دست از وی بناکام
88
چرا اندر عروسی شست پایش
چو دست از وی بشستن بود رایش
99
چگویم از تو و از خود، دریغا
دریغا از شد و آمد دریغا
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

