(1) حکایت گوسفندان و قصّاب
Toggle stanza 1چنین گفت آن امیر دردمندان
11
چنین گفت آن امیر دردمندان
که نیست این بس عجب از گوسفندان
22
که میآرند ایشان را بخواری
که تا بُرّند سرهاشان بزاری
33
که بی عقلند و ایشان میندانند
ازان سوی مقابر چون روانند
44
ازان قصّاب میباید عجب داشت
که او هم علم دارد هم طلب داشت
55
چو میداند که او را نیز ناگاه
بخواهندش بریدن سر درین راه
66
چگونه فارغ و ایمن نشستست
نمیجنبد خوشی ساکن نشستست
77
نگه کن تا بآدم پُشت بر پشت
که چندین طفل عالم در شکم کُشت
88
بسی میرند جسم مور داده
بسی شیرند تن در گور داده
99
جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نیست
که او جز رستمی سُهراب کُش نیست
1010
چه میگویم خطا گفتم چو مستان
که او زالیست سر تا پای دستان
1111
ترا میپرورد از بهر خوردن
بِنِه این تیغ را ناکام گردن
1212
مکش گردن، فلک سیلی زن تست
که گر سیلی خوری در گردن تست
1313
بسیلی کردنت پرورده گردی
که تا فربه شوی وخورده گردی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

