غزل شمارهٔ 419
Toggle stanza 1غیرت آمد بر دلم زد دور باش
11
غیرت آمد بر دلم زد دور باش
یعنی ای نااهل ازین در دور باش
22
تو گدایی دور شو از پادشاه
ورنه بر جان تو آید دور باش
33
گر وصال شاه میداری طمع
از وجود خویشتن مهجور باش
44
ترک جانت گوی آخر این که گفت
کز ضلالت نفس را مزدور باش
55
تو درافکن خویش و قسم تو ز دوست
خواه ماتم باش و خواهی سور باش
66
چون بسوزی همچو پروانه ز شمع
دایما نظارگی نور باش
77
گر می وصلش به دریا درکشی
مست لایعقل مشو مخمور باش
88
نه چو بی مغزان به یک می مست شو
نه به یک دردی همه معذور باش
99
ور به دریاها درآشامی شراب
تا ابد از تشنگی رنجور باش
1010
همچو آن حلاج بدمستی مکن
یا حسینی باش یا منصور باش
1111
چون نفخت فیه من روحی توراست
روح پاکی فوق نفخ صور باش
1212
کنج وحدت گیر چون عطار پیش
پس به کنجی درشو و مستور باش

