غزل شمارهٔ 453
Toggle stanza 1زهی در کوی عشقت مسکن دل
11
زهی در کوی عشقت مسکن دل
چه میخواهی ازین خون خوردن دل
22
چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل
33
از آن روزی که دل دیوانهٔ توست
به صد جان من شدم در شیون دل
44
منادی میکنند در شهر امروز
که خون عاشقان در گردن دل
55
چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل
66
چو عشقت آتشی در جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل
77
زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان هم ارزن دل
88
مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل
99
چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون درمیکشم پیراهن دل
1010
بیا جانا دل عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل

